شور زندگی |
|||
سه شنبه 29 فروردين 1391برچسب:, :: 21:14 :: نويسنده : هدا
یکی بود یکی نبود
روزی از روزها لیلی و مجنون با هم بحث میکنن و به لیلی بر میخوره
و دوباره قهروتلاش مجدانه مجنون بیچاره برای بدست آوردن دل لیلی و سالها به همین منوال گذشت
هیچی دیگه مجنون بیچاره سر به بیابان گذاشت وطعمه ددان شد، لیلی هم پسری از تبار پادشاهان یافت وبا او به نکاح درآمد که حاصل آن سه پسرو دو دختر بود؛اما داستان به همین جا پایان نپذیرفت.
طرف لیلی توزرد از آب در اومد ورفت با دخترای دیگه .لیلی هم که بی وفایی شوورش را دید رفت واسه ی طلاق اقدام کرد.
لیلی تازه اونجا فهمید که چه اشتباهی کرده و عشق واقعیشو از دست داده و کلی پشیمون که چرا دل مجنون بیچاره رو شکست و آه اون برگرفتش که زندگیش اینطوری شد،مجنون هم که سر به بیابونها گذاشته بود به طاعت وبندگی خدا پرداخت و از مقربان درگاه الهی شده بود.
لیلی همش با خودش میگفت مجنون کجاست ؟چجوری میتونم پیداش کنم ؟چرادرحق مجنون این کارو کردم؟چه گناه بزرگی کردم که مجنون روناراحت کردم.
لیلی یه ندیمه ای داشت که زبون حیوانات رو میفهمید، یه روز ندیمه دو تا هدهد رو دید که روی شاخه درخت نشستن و در مورد مردی صحبت میکنن که در بیابان زندگی میکنه و از مقربان درگاه الهی و حیوانات رو معالجه میکنه و شفا میده ندیمه که حرفای اون دو هدهد رو شنیده بود،شصتش خبردار شد و اومد موضوع رو برای لیلی تعریف کرد،این درست زمانی بود که لیلی حکم طلاقش رو با ننه من غریبم بازی وکلی برو بیا این دادگاه و اون دادگاه که ثابت کنه شوهرش آدم هرزه ای بود وبهش بی وفایی کرده رو گرفته بود.
لیلی به ندیمه دستور داد که بره و اون هدهد رو بگیره بیاره پیش لیلی که ازش بپرسه مجنون کجاست،ندیمه هم پیش یه شکارچی پرنده رفت و گفت:اگر هدهد رو بگیری و بیاریش لیلی پول خوبی بهش میده،شکارچی هم از اون شکارچی های بدجنس بود دامهایی که میذاشت از اون دامهایی بود که پرنده ها رو میکشت،روز اول منتظر شد اما هدهد نیومدروز بعدهم یه پرنده دیگه گرفت اما بازم هدهد نبود،خلاصه هفته بعد شدو هدهدبه دام شکارچی بد ذات افتاد،شکارچی رفت و هدهدو برداشت اما دیگه جونی واسه هدهد نموند،شکارچی خوشحال شدوگفت:حالا میرم پیش لیلی هدهد رو میدم و پول خوبی ازش میگیرم.حرفای شکارچی و اون هدهد دیگه در حالی که داشت پرپر میزد واسه عشقش فهمید و گفت:میرم وانتقام عشقمو ازشون میگیرم.
هدهد چون جزء اون پرنده های خاصه هم خیلی خوشگله مثل من هم محبوبن و دوستای زیادی هم دارن یکی از دوستای هدهد عقاب طلایی بود، هدهد رفت پیش اونو جریان رو تعریف کرد اونم گفت که به هدهد کمک میکنه.
زمانی که شکارچی رسید در خونه لیلی همزمان عقاب هم رسید و با اون چنگالهای تیزش یه زخم عمیقی به شکارچی زدو میخواست چشمشم کور کنه که هدهد نذاشت شکارچی فرار کرد،عقاب میخواست به ندیمه هم حمله کنه اما هدهد گفت:دور از مردانگیه که اینکارو کنی؛عقاب قبول کردو رفت.
هدهد هنوز جای سوئیت لیلی بود آخه لیلی با پول مهریه ای که گرفته بود یه سوئیت خریده بود،ندیمه حرفای هدهد رو ترجمه میکرد هدهد میگفت:شما عشق منو ازم گرفتین،خدایا این کاری که با من کردن و سرشون بیار،لیلی هم ناراحت شدو گفت:همچین بلایی سرش اومده وجریان مجنون رو تعریف کرد و همین طور اشک می ریخت و آدرس مجنون رو از هدهد می خواست اما هدهد باز هم راضی نمی شد لیلی کلی با هدهد حرف زد و قانعش کرد که با هم برن پیش مجنون کبه این شرط که لیلی عشق هدهد رو ببره پیش مجنون تا خوب بشه خلاصه هدهد به ندیمه گفت : به اندازه ی هفت شبانه روز ره توشه بردار و یک شاسی بلند کولر دار دختر کشم اجاره کن یه چیزی تو مایه های نیسان مورانو کار نداریم ، چون دلارم گرون شده بود لیلی بدبخت مجبور شد کلی اجاره بده ندیمه و لیلی سانتی پانتال با عینک دودی و کرم ضد آفتاب زده نشستن پشت شاسی بلند و جفت هدهدم با عزت و احترام طی مراسم خاصی ( تو مایه های مراسم فرش قرمز ، مراسم اسکار ) گذاشتنش تو ماشینو دنبال هدهد راه افتادن.
به طور مداوم رفتن و رفتن فقط ما نفهمیدیم این لیلی پول این همه بنزین رو از کجا آورد.بالاخره رسیدن هدهد رو دیوارقلعه نشست وندیمه هم مورانو رو پانصدمتری قلعه متوقف کرد وپیاده شدند. یه دفعه از یکی از اتاقهای قلعه صدایی به گوش رسید که با صدایی زیبا و سرشار از غم ولطافت این شعر رو
می خوند: ((اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی))
لیلی با شنیدن این شعر غش کرد و از حال رفت،اما ندیمه با یک رانی خنک دوباره حالشو جا آورد ولی با خوردن رالی لیلی بالا آورد معده اش هیچی قبول نمی کرد هرچی هم ندیمه بهش گفت بیا بریم دکتر گوش نکرد.خلاصه لیلی با همون حال خراب خرامان خرامان خودشو به در قلعه رسوند و دنبال اتاق مجنون گشت داشت سکته می کرد آخه نمی دونست چی پیش میاد ندیمه هم هدهد رو برداشت و پشت سرش رفت.
لیلی در اتاق اول رو باز کرد اما کسی داخلش نبود، در اتاق دوم رو زد اما کسی جواب نداد و اون در رو باز کرد چند تاکبوتر سفید از اتاق بیرون زدند ولی چیزه دیگه ای داخلش نبود، در بعدی رو که باز کرد سگی داخلش نشسته بود اولش ترسید ولی سگ از لیلی پرسید: که اونجا چی می خواد
اونم گفت: لیلی ای که ظرف مجنون رو شکسته منم، سگ جا خورد و گفت : دخمل تو چقده خوب موندی الان باید هزار سالت باشه ولی مثه دخترای چهارده ساله ای . بهش گفت: دنبال من بیا لیلی هم دنبالش راه افتاد ، ازچند دالان تودر تو رد شدن تا به یه اتاق دنج کنار یه محوطه بزرگ رسیدند که تمامش رو گلای وحشی پوشونده.
جالب بود وسط اون بیابون این همه گل از کجا اومده بود البته یادم رفت که بگم هدهد مرده رو هم از ندیمه گرفته بود خلاصه در حالی که از چشاش اشک می اومد در اتاقو به آرومی گشود ناگهان نور خیره کننده ای از داخل اتاق به بیرون تابید فکر کنم لامپ هزار توش نصب شده بود و پیرمردی با محاسن سفید و موهای بلند پدیدار شدکه معنویت تمام وجودشو گرفته بود.
لیلی بی اختیارمبهوت جذبه مجنون شده بود و فکش داشت می افتاد اما برعکس تصور لیلی مجنون ذوق مرگ که نشد رو به لیلی کرد وبا صدای آسمانی گفت: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ حالا که من از پا افتاده ام چرا؟ لیلی دوباره یاد بی وفایش واشک از چشاش جاری شد مونده بود چی بگه آخه به قول قدیمیا حرف حق جواب نداره لیلی که از جبران کرده خود پشیمان بود، وقتی مجنون اون صحنه رو دید فهمید لیلی عوض شده ودیگه اون زن از خود راضی نیست ومقبولش کرد آخه لیلی ازش خواست که جون هدهد روبرگردونه به قیمت عدم پذیرش خودش. مجنون هدهد رو تو دستهاش گرفت و خدا رو به عشقش قسم داد وخدا هم به آبروی عشق به هدهد جون دوباره داد.و همه خوشحال شدن و در کنار هم با خوبی و خوشی زندگی کردند
این بود قصه
نقل قول از مسعود پنج ساله از مشهد
نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |